تبليغاتX
دختر ديروز مامـــان امروز

دختر ديروز مامـــان امروز

منم وزندگي ودلمشغولياش

بعضی آدما هیچ وقت آدم نمیشن!!!!!

حتی اگه سرشون محکم به سنگم بخوره عبرت نمیگیرن...میبینن رفتارشون باعث میشه روز به روز منفورتر بشن ولی باز هم در جهل مرکب خودشون غرقن...اینارو برا ی این نوشتم که یادم بمونه... نمیدونم این جاری عزیز کی میخواد آدم بشه بابا دیگه بچه نیستی ۳۱ سالته ...نمیدونم چطور روش میشه سر چیزای الکی دلخوری وبحث بوجود بیاره ...البته اینم بگم با من فعلا کاری نداره چون بهانه دستش نمیدم...فکر کنم بابت همینم حرصی میشه وبیچاره مادر شوهرم....

امان از دست آدمای کوته بین وحسووووود....

نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 20:37 توسط مامان امروز|

روز آخر ساله تنها تو خونه نشستم... بچه ها خونه مامانن وآقای شوهرهم ماشین رو برده کارواش از بیرون صدای پرنده ها میاد هوا صاف و آفتابیه اما به خاطر برف شدید دو روز پیش هوا خیلی سرده ....خیلی فکر کردم تو این آخرین نوشته سال منحوس ۹۰ چی بنویسم ....واقعا چی میتونم بنویسم نمیگم خوشی نداشتم ولی غمم اونقدر شدید وپررنگ هست که تموم خوشی هامو از چشمم میندازه ...امسال داره تموم میشه فردا روز اول سال جدیده ولی تو خونه ما گلدون گلی که هر سال بابا برامون میخرید نیست ...دیگه تو کیفم آینه ایی که هر سال بابا چهار شنبه سوری برای یمنش میخرید نیست ...دیگه کسی نیست که سر سفره هفت سین از لای قرآن پول نو برا برکت کیف پولمون بده ..دیگه کسی نیست که سر سفره دستاشو گره کنه وقرآن بخونه دیگه کسی نیست به پسرم بگه داداشی عیدت مبارک ...بابا کجایی که هنوز نوه ات رفتنت رو باور نداره ...اون روز تو تی وی صحنه ای از بیمارستان رو نشون میداد که مریضی رو روی ویلچر مینشوندن پسرم گفت مامان ما هم وقتی بابا بزرگ رو از بیمارستان اووردیم با این بیاریمش خونه.....دیگه کسی نیست سر سفره هفت سین بهمون اصرارکنه وبگه دختر بخور...دیگه نیستی بابا ...دیگه کسی نیست که برا رفتن به خونه بچه هاش ذوق کنه ...بابا بابا ...دلم بد جور هواتو کرده ...

خدایا نمیدونم چه صلاحی بود که زود مارو یتیم کنی ...نمیدونم چرا بابامو زود ازم گرفتی ...خودت میدونی که چقدر دوستش داشتم ...دلم برا صداش تنگ شده ...

خداجون سال جدید بهم صبر بیشتری بده ..مامانم رو سالم وسلامت برامون نگه دار ..دیگه طاقت ندارم ...خدایا اول سلامتی بعد دل خوش وسالی پر برکت برامون مقدر کن ...دلامون رو به هم مهربونتر کن...بدبختی و سختی و مصیبت رو از کشورمون دور کن که وضعش داره هر روز بدتر میشه...خدایا به کله گنده های کشورم قدرت تفکر بده تا بیشتر از این مردم کشورشونو زیر بار فشار اقتصادی له نکنن...مردم دیگه خسته شدن بهشون قدرت تحمل سختی هارو بده ...دلم هوای تازه میخواد خدایا ظهور امام زمان رو نزدیک کن ...

خدایا من منتظرم منتظر ....منتظر اجابت دعاهام میمونم ....سال نو مبارک

نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 10:11 توسط مامان امروز|

امروز سر کلاس مبحث سن نسبی ومطلق سنگها رو درس میدادم برا فهم بیشتر یک مثال ساده زدم :اینکه من سنم نسبت به شما بیشتره میشه سن نسبی ...واینکه من۳۴ سالمه وشما ۱۸ سالتونه میشه سن مطلق....خانننننننم شما ۳۴ سالتونه؟؟؟!!!این عکس العمل بچه ها در مقابل مثال صادقانه من بود!.... مثل اینکه با یک فسیل زنده مواجه شدن! تازه اون لحظه بود به عمق فاجعه پی بردم ....همیشه تصورم از یک خانم ۳۵ ساله یه خانم بود که طراوت جوانی رو پشت سر گذاشته ودیگه جذابیتی نداره...وحالا منم در آستانه همین سن نحس قرار دارم تو دلم به بچه ها حق دادم که ۳۴ سالگی براشون یه سن خیلی بالا به نظر بیاد ...همین حسو من هم قبلا تو سن اونا تجربه کردم ولی چقدر الان حس بدی دارم....خدا همه جوره بین زنا ومردا فرق گذاشته ....مردا هرچی سنشون میره بالا قیافشون جا افتاده تر ودلنشینتر میشه (مثل قرمه سبزی جاافتاده) ولی ما خانمها هر چی سنمون بالاتر میره زیبایی و قشنگیمون کم رنگتر میشه  آخه خدا لا اقل این یکی رو ارفاق قایل میشدی ....نمیشد!!!!؟؟؟حالا من با این دخترای ترگل ورگل چیکار کنم که دلشون معلم جوون میخواد ؟

حالا بماند که من بین همکارا جزو جوونترهام خدا به داد بقیه برسه

نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 18:22 توسط مامان امروز|

سلام

مهمونی به خوبی وخوشی برگزار شد وبنده دقیقا بعد رفتن مهمونها تا الان به علت سرماخوردگی شدید تو رختخواب بودم ...حتی مدرسه هم نرفتم بس که حالم خراب بود

همه اونایی که دعوت کردم اومدن بجز شوهر خواهر شوهر بزرگه که بنا به گفته همسرشون جای دیگه دعوت داشتن-جهنم اصولا ایشون یه کم حالی به حالی تشریف دارن-همه اومدن حتی جاری مهربانتر از جان...ایشون از وقتی چادر رو گذاشتن زمین ومانتویی شدن ماه به ماه هم از اندازه آستین و قد مانتوشون کم میکنن... البته امیدوارم امام زمان زودتر بیاد وگرنه کار به جاهای باریک میکشهوالله من که از اولش هم مانتویی بودم این مدلی نمیگردم...البته به من چه ...بازحس جاریگریم گل کرد....بگذریم

کادوهامم دادم:برا مامانم سرخ کن گرفتم ...برا شوهرجان یک دستگاه گوشی سامسونگ مدل گلکسی برا دخترم یه پلاک کوچولوی طلا به شکل پروانه...شوهرجان هم قبلا برام یه نیم ست خریده بودن...وای که طلا چقدر گرون شده من که دیگه عمرا بتونم اون جواهرات به یغما رفته ام رو جایگزین کنم ...دزد گرامی که حسابی نفع کرد...خدا ذلیلش کنه

البته اینم اضافه کنم که مامان بزرگم هم از تبریز اومده بودن وبودنشون مایه خوشی منم بود

کادو هایی که دریافت کردم:مامان یه دسته گل خیلی خوشگل..مامان بزرگم:وجه نقد ....خواهرم :یه قوی تزیینی فوق العاده خوشگل...خانم برادرم:یک عدد بلیز قشنگ...مادر شوهر یه جعبه شیرینی ...خواهر شوهر کوچیکه یه جعبه شکلات خوشمزه ..دوتا خواهر شوهرامم برا پسرم اسباب بازی آوردن(ظاهرا جشن فارغ التحصیلی اون بوده)جاری جان هم که چیزی نیاورده بود موقع رفتن هم با عشوه فراوان نطق کردن :ببخشید دست خالی اومدیم...آخه اینا(اشاره به مادر وخواهر شوهرالبته با انزجار تمام )به من چیزی نگفتن؟؟؟؟البته منم نپرسیدم قرار بود اینا بهت چی بگن من که داشتم دعوتشون میکرد همه خونه مادر شوهر جمع بودن ومن هم دلیل مهمونی رو گفتم...بگذریم واقعا هدف من از این مهمونی دور هم جمع شدن بود که اونم حاصل شد...خداروشکر

پ.ن بابا جون جات خیلی خالی بود امیدوارم اون دنیا میوه های بهشتی روزیت باشه ...انشا الله

نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 13:34 توسط مامان امروز|

خوب نیگا کنین.....به من نیگا کنین ....اونجوری نه با دقت...خوب خوب ...آیا من شبیه کسایی نیستم که درسشون تموم شده....پایان نامه رو تحویل دادن وبا خیال راحت دارن تایپ میکنن؟؟؟....درسته بلاخره تموم شد...بلاخره روزام وساعتام مال خودمه ...حالا من یک عدد مامان فوق لیسانس هستم ...البته تیر وترکشهای مدرکم رو تو ظاهرم میتونید به عینه مشاهده کنین :حدود ۱۰-۱۵ کیلو اضافه وزن ....صورتی مثل قرص ماه پر از لک وجوش ناشی از استرس ....موهای ریخته وکچل و...

میدونم با اینایی که نوشتم کلا همتون مشتاق شدین برین ادامه تحصیل بدین  ولی خوب من هم بیکار ننشستم اولین قدم این بوده که رفتم تهران پیش یه دکتر خوب برا پوست وموهام...۲۰۰تومن هم پیاده شدم قدم بعدی اضافه وزنم هست که این یه ریزه سخته اونم برا من که خیلی شکمو هستم ...بازم محتاج دعا هستیم

راستی شنبه هم مهمونی دارم ...دو منظوره است هم آش ماه صفر پسرم هست وهم مهمونی فارغ التحصیلی بنده...تازه باید برا شوهرجان ومامان ودخترم هم کادو بخرم برا تشکر از زحماتی که تو این دوسال برام کشیدن

جای بابا خیلی خالیه ....بابا برای تو چکار کنم که گوشه ای از زحماتت جبران بشه زمونه فرصت جبران رو ازم گرفت ...شرمندتم بابا...

نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت 18:58 توسط مامان امروز|

تاسوعا -عاشورا رفتیم تبریز....آخه هر سال مادر بزرگم روز تاسوعا نذری میده...جای بابا خیلی خالی بود

عصر تاسوعا رفتیم سر خاک مادربزرگ وپدر بزرگ وعمه ام وسایر رفتگانمون....عاشورا هم برگشتیم شوهرجان 4شنبه کار داشت...

مامان وبرادرم جمعه برگشتن... تو راه تصادف کردن یه کامیون از پشت زده وعقب ماشین رو داغون کرده....خدا روشکر به خودشون چیزی نشده

الانم شوهرجان وبچه ها رفتن با مامان ماشینو بدن صافکاری.منم که دارم رو پایان نامه کار میکنم...معلوم نیست؟

ببخشید خیلی تلگرافی شد ...برم تا نیومدن یه گلی به سرم بگیرم

نوشته شده در شنبه 19 آذر1390ساعت 18:35 توسط مامان امروز|

خدایا ازت خواهش میکنم به من نیرویی بده تا بدون آنکه استاد دهانش را باز کند و اشکالات تحقیق من را بگوید من خودم از چشمانش اشکالاتم را پیدا کرده واز طریق باز وبسته شدن پره های دماغش نحوه رفع این اشکالات را بیابم...ممنون میشوم یه کم عجله کنی چون استادمان وقت وحوصله زیاد هم ندارد ومعتقد است ظرف یک دقیقه ای که به ما دانشجویان پر توقع وبی نظم!!!اجازه شرفیابی میدهدباید به طریق فوق الذکر منظور ایشان را درک کنیم.............هزیانهای نیمه شبانه یک دانشجوی پر توقع وبی نظم!!!!!!!!!!!!
نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1390ساعت 3:2 توسط مامان امروز|

وبلاگم لو رفت...

اونم توسط دو تا از دوستای خوب دوران دانشگاهم

عیب نداره ما که چیز پنهون ازهمدیگه نداریم ....

این روزا سعی میکنم خودمو آروم وسرخوش نگه دارم ...خیلی اضافه وزن پیدا کردم...آخه من تا ناراحت میشم یا فکرم مشغول میشه دلم خوراکی اونم از نوع شیرینش میخواد ...آرومم میکنه...نتیجه اش هم یه شیلای گامبوست که داره تایپ میکنه

هفته قبل شنبه از صبح رفتم دنبال مطلب برا پایان نامه ام از این دانشگاه به اون اداره...آخرهم رفتم سر خاک بابا ...خوبیش اینه که شیر آب به مزار بابا نزدیکه ...شلنگی که بهش وصل بود رو برداشتم وحسابی مزار بابارو شستم بعد نشستم به درد ودل...ازش خواستم بهم کمک کنه ...یاد اون روزی افتادم که جواب فوق رو دادن ...چقدر ذوق کرد ...نمیخواستم به خاطر راه دور ودو تا بچه برم ....گفت برو بچه ها با من ومامان...وچقدر هم به قولش خوب عمل کرد...یاد شبایی که میومدن پیش بچه ها میموندن تا شوهرم منو بره عوارضی تا سوار ماشینای ارومیه بشم بخیر....هیچ وقت یادم نمیره روزا ی اول مریضیش که هنوز از پا نیفتاده بود هروقت موقع شیمی درمانیش میرفتم بیمارستان پیشش منو به هم اتاقیاش معرفی میکرد:دخترمه دبیره ..داره فوق میخونه واون موقع غرور رو تو چشماش میخوندم...بابا به تحصیل خیلی علاقه داشت خودش لیسانس داشت سال ۵۱لیسانس مهندسی کشاورزیش رو از دانشگاه تبریزگرفته بود...یادت بخیر باباجونم..

خوب برین سراغ زندگیتون ......

قربون همتون

نوشته شده در جمعه 29 مهر1390ساعت 21:51 توسط مامان امروز|

مدرسه ...کارای خونه... رسیدگی به بچه ها...کارای مربوط به پایان نامه...ودر آخر بیهوشی کامل ....شرح این روزای من...
نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر1390ساعت 1:44 توسط مامان امروز|

امروز روز تولدمه...

....منتظرم... منتظرت...باباجون ....پس کی در خونه رومیزنی؟....

نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر1390ساعت 17:30 توسط مامان امروز|


آخرين مطالب
» جاری نامه
» سال 90 !!!!!
» فسیل زنده
» مهمونی فارغ التحصیلی من
» سلام....
» این روزها
» دادنامه
» یادش به خیر
» ....
» تولد...

Design By : Pichak